تبليغاتX
رهگذری از خیال
خدایا یاری ام اگر جایی چیزی را شکستم دل نباشد

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 8:58  توسط آواره ی دل شکسته  | 


+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 8:50  توسط آواره ی دل شکسته  | 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر

غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

دستانی که روز وشب رو

 به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

تا بگوید:

"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

نوشتم:

"دوستت دارم"

و

نوشتم:

"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد

 که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

که مبادا تو در جایی باشی که

 خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 13:12  توسط آواره ی دل شکسته  | 

 

از تو بيش از همه دنيا ,

 

 از خودم بيش از تو خسته ام

 

هميشه وقتی دلت خيلی لبريزه ,

 وقتی غم روش انباشته شده و بغض داره

گلوت رو فشار ميده

دنبال يه بهانه ميگردی که خاليش کنی ...

يه بهانه,

حتی اگه کوچيک باشه

 واسه خالی کردن غصه های دلت ,

حتی اگه بزرگ باشن ...

 و خلاصه بهانه رو يه جوری پيداش ميکنی

باز يه غروب غمگينه و من دلم عجيب گرفته ...

لابد ميخوای بگی :

اين که چيز جديدی نيست !

 تو هميشه همينی !!!

ميدونم ...ميدونم ...

ديگه اين دلتنگی های هر روزی

 و اين ديوونگی هامو به رخم نکش !

 يه جورايی من حق دارم يه جورايی تو ,

 تو چه گناهی داری

 که هر وقت ميايی توی وبلاگ من

پريشونی و غم و غصه ببينی ؟؟؟

اما بگو من چه گناهی دارم ؟؟؟

 به منم حق بده ,

من خيلی چيزا رو باختم ...

ميفهمی باختن يعنی چی ؟؟؟

 شايد نه ...

 شايد هم بفهمی چی ميگم ...

  اگه مثل من بدجور

" قمار زندگی " رو باخته باشی ميفهمی چی ميگم ...

خسته ام ,

 از همه چيز ,

 همه کس ,

 همه جا ,

 همه وقت , 

از نگاههای سنگين مردم !

و از نيشخند زدن بعضی ديگه !

 خسته ام از نقاب به چهره زدن !

از اينکه هر روز صبح مثل روز قبل

سوار سرويس بشم

 يه لبخند مصنوعی تحويل همه بدم و بگم :

سلام ...

در حالی که شب قبل

 شايد تا نزديکيهای صبح

 از غصه خوابم نبرده ...

 چطوری به روی همه بخندم

که مثلا به ديگران نشون بدم من شادم ؟

 چرا نميذارن خودم باشم ؟

از همه چيز خسته ام ...

 خدايا !

يه چند روزی بهم مرخصی بده !

 فقط چند روز

 اين کوه غصه رو از رو دوشم بردار ,

بذار نفسی تازه کنم ,

بذار منم نفس بکشم ,

 بهت قول ميدم دوباره

 سهم غصه های خودمو

 کامل ازت پس بگيرم

 و دوباره به دوش بکشم !

فقط چند روز ...

خدايا ! ! ! ! ! !

خدایا ! ! ! !

خدایا ! !

خدایا !

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 13:11  توسط آواره ی دل شکسته  | 

سلام...........................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 16:32  توسط آواره ی دل شکسته  | 

سلام دوستای عزیز خیلی وقته به وبلاگم سرنزده بودم

نمیدونم چی بگم دلم

خیلی.............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 16:13  توسط آواره ی دل شکسته  | 

امروز بعد از مدتها اومدم کاش که زندگی با من سر لج

 نبود خدایا دارم میمیرم از غم توی تنهایی خودم اسیر

شدم خدایا  ................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 10:56  توسط آواره ی دل شکسته  | 

سلام امروز بیشتر از هر زمان دیگه ای نیاز به همدم دارم
+ نوشته شده در  شنبه 16 مرداد1389ساعت 18:1  توسط آواره ی دل شکسته  | 

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تن هايست...                               . 

ببين مرگ منودرخويش كه مرگ من تماشايست...                            .

در اين دنيا كه حتي ابر نميگريد به هال من...                                 .

دلم چون دفترم خاليست...                                                        .

قلم خشكيده در دستم گره افتاده در حالم به خود كرده گرفتارم...             .

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيشه رو دارم...                         .

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:32  توسط آواره ی دل شکسته  | 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:31  توسط آواره ی دل شکسته  | 

ميون ان همه كوچه كه بهم پيوسته 

                                                كوچهي قديمي من بن بسته...

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:31  توسط آواره ی دل شکسته  | 

كاش به زماني برگردم كه تنها غمه زندگيم شكستن نكه مدادم بود...
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:30  توسط آواره ی دل شکسته  | 

در خیالم خانه ای ساختم از عشق

که پنجره هایش بوی سادگی می دهد

و ساحل لحظه هایش به رنگ آسمان است

نمی دانم دلتنگ باشم یا نه

ولی من قطعه ای از تنهائیم را آرام آرام

در این کوچه جا میگذارم

خانه عشق من جایگاهی است

که بعضی ترانه هایم را با صدای

 قدم های باران می شکند

و بهار هر روز تکرار میشود

سهم من از این کوچه

به تماشا نشستن ستاره هاست.

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:29  توسط آواره ی دل شکسته  | 

ای کاش دل ها انقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین امدن دست ها مستجاب میشد...           

              ای کاش فریاد انقدر بیصدا بود که حرمت سکوت نمی شکست...          

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:29  توسط آواره ی دل شکسته  | 

 

خیلی زیبا بود. زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آنقدر زیبا

 بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم

هایش آیینه زندگی بود.

سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،بلکه همه

 اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند.

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود. همه جنبه های او برایم دوست

 داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم

 را فراموش می کردم. در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ

هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش

 از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد. روح یگانه و خلاق و

بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.

به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار

 اتاقم می بینم.

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش

 به من سلام می کند.

دوستت دارم ای فرشته زمینی

 

اگر عاشق نیستی،پس که هستی؟! لااقل عاشق خودت باش...

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 15:38  توسط آواره ی دل شکسته  | 

 

به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه. زیرا می دانم که

 

به سوی من بازخواهی گشت پس با همه توانم تلخی این

 

 انتظار را تحمل خواهم کرد .به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب

 

 من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد.

 

قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است

 

حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمیگردد باز

 

هم به انتظار می نشینم شاید روزی صدای پایی را بشنوم

 

 که از آن تو باشد.

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 12:12  توسط آواره ی دل شکسته  | 

روزی می خواستم که در دیاری قدم بردارم که هیچکس به هیچکس بی معرفتی

نمی آموخت  می خواستم به جایی سفر کنم که با نگاه زیبای تو همسفر شوم

 می خواستم به جایی بروم  که تنها عشقمان باشد می خواستم خود را به کسی

واگذار کنم که مدتها به امیدش گریستم ولی اینک می خواهم اینکه بتوانم عاشقانه

به امید معشوقم بمیرم پس برای مرگ کمکم کن و آغوش را که قلب مهربانت

درونش جای دارد باز کن تا برای یکبار هم که شده عاشقانه در آغوش معشوقم

 بمیرم پس نه غمناک در کنار دیوار جدایی نه با یاس در کنار پل نا امیدی

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 12:8  توسط آواره ی دل شکسته  | 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 14:55  توسط آواره ی دل شکسته  | 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 14:32  توسط آواره ی دل شکسته  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 15:8  توسط آواره ی دل شکسته  | 

عشق در لحظه ای پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و

 دوست داشتن است . 


اگر خدا حافظی در راه است ، سلام نکن . اگر کلید قلبی رو نداری ، قفلش نکن . اگردستی را گرفتی،

رهایش نکن . اگر دفتری را بستی، بازش نکن . اگر قلبی را شکستی ، نازش نکن 


عشق مانند جنگ است......آسان شروع می شود.......سخت پایان می یابد.........و فراموش کردنش

محال است 


می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟ چون یه روزی یه دستی پیدا می شه كه این فاصله رو

 پر كنه 


بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش

 دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی 


هوسبازان وقتی زیبایی را می بینند، دوستشان دارند ولی عاشقان وقتی كسی را دوست داشته باشند

 زیبا می بینن 


کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی به خاطر اینکه تو

 قلبش وارد بشی خودت را کوچک کنی 


قانون عشق: یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا

 جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ... اما دختر باور نمیكنه ... چون یك چیزهایی دیده و

شندیده ... تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ... میره با یكی دیگه ... بعد كه

 دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ... اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ... اینجاست كه میگه:

 حدسم درست بود 


همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 13:11  توسط آواره ی دل شکسته  | 

عشق یعنی كوچك كردن دنیا به اندازه یك نفر یا بزرگ كردن یك نفر به اندازه دنیا.

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی!


خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی!


اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 13:10  توسط آواره ی دل شکسته  | 

چه مغرورانه اشك ریختیم .. چه مغرورانه سكوت كردیم


چه مغرورانه التماس كردیم .. چه مغرورانه از هم گریختیم


 غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند


 هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 13:8  توسط آواره ی دل شکسته  | 

وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن

 به خاموش شدن او ختم شود


 هفت شهر عشق.. شهر اول : نگاه و دلربایی.. شهر دوم : دیدار و آشنایی.. شهر سوم : روزهای

شیرین و طلایی.. شهر چهارم : بهانه،فکر جدایی.. شهر پنجم : بی وفایی.. شهر ششم : دوری و بی

اعتنایی.. شهر هفتم : اشک، آه و تنهایی..


وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چیکار کنی! شرمنده دلت باش که بهت

 اعتماد کرد


بیقرار دلی باش كه بیقرارت باشد آشفته حال دلی باش كه آشفته حالت باشد چشم انتظار چشمی

باش كه نگرانت باشد عاشق قلبی باش كه هواخواه تو باشد


نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی . .


زیباترین هنر دوست داشتن است اما زیباتر ، هنر بی صدا دوست داشتن است انگار پای ثانیه ها لنگ

 میشود وقتی دلی برای دلی تنگ میشود


سرنوشت تصمیم میگیرد كه تو در زندگی با چه كسی ملاقات كنی اما تنها قلب توست كه می تواند

 تصمیم بگیرد چه كسی در زندگی تو باقی میماند.


عشق غالبا یک نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است ... شکسپیر


میدونی بهترین دوست کیه؟ اونی که اولین قطره اشکتو می بینه دومیشو پاک میکنه و سومیشو تبدیل

 به خنده میکنه


ارستو میگه: از انسان توقع عشق پاک رو نداشته باش چون گل سرخ در مرداب نمی روید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 12:59  توسط آواره ی دل شکسته  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 12:55  توسط آواره ی دل شکسته  | 

دوست دارم کلمه غریبیه اما همه با اون اشنا هستند

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:1  توسط آواره ی دل شکسته  | 

نردبان واژه ها

 

صندوقچه ی کهنه و غبار گرفته را از طاقچه ی صبور

 خانه ی کاه گلی مادربزرگ بر می دارم .

فوتش می کنم ،  گردی بلند می شود .

کلمات هراسان به من می نگرند و من به دنبال کلید

 می گردم .

 از نردبان واژه ها بالا می روم  ، به بام می رسم .

نوری از پنجره ی شیروانی بر بام می تابد و من رقص غبار

را می بینم .

کلمات همچنان نگرانند و به دنبال راه فرار . . .

اما نه ، اینجا راه فراری نیست !

مادربزرگ رفته است ، شاخه ای خورشید برای طاقچه ی

صبوراما تاریکش بچیند و من به دنبال کلید برای حبس

کلمات، درون صندوقچه ام .

یافتم . . . یافتم . . .

آن گوشه کبوتری بر روی تخم طلائی معرفت نشسته

 است 

کلید را دیدم ، همان جاست

کبوتر را می پرانم  و کلید را برمی دارم

زمانی که می خواهم کلمات را در صندوقچه حبس کنم

 معرفت می شکند مادربزرگ با یک بغل  نور وارد می شود

کلمات باعشق پرواز می کنند و باز هم

 صندوقچه ی خالی بر طاقچه ی صبور می نشیند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 21:15  توسط آواره ی دل شکسته  | 

 


تشنه ام ! تشنه  ی یک جرعه عشق. . . 

اما افسوس دریای نگاهت را  در پستوی زمان جا گذاشته ام .  

کودکی 5 ساله با دستان کوچک چادر سرمه ای رنگت را در دستانم می فشردم تا گم ات نکنم .  

این روزها حس می کنم گم شده ام . بی آنکه بخواهم ،  دست از چادرت گشودم .  

هنوز رقص باد لابلای چادرت در خاطرم هست . 

آن روزها همه جا دریا بود . دریائی از عاطفه  ، شور ،  هیجان . 

هرگاه هوس بوسیدنت را می کردم در آغوشت  بودم . 

غوطه ور در دریا . . . 

انگار خورشید قطره ها را یکی یکی بخار کرده است و من بی دریا رها شده ام ! 

نه !!!

دریا هست  ، همان جا در ساحلی پر از مروارید . عطر خوشت تمام زمان را پوشانده . 

افسوس که من همچون قطره ای بخار شدم و از دریا جدا .

اینجا آسمان است  ، آبی  ،  پهناور ،  اما دریا نیست  . 

من از دریا دورم و تشنه یک جرعه عشق تو مادر . 

کاش تا ابد کودک می ماندم  و به هر بهانه ای تو را می بوسیدم  . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 21:13  توسط آواره ی دل شکسته  | 

 

 

یه شب خواب دیدم که دارم با خدا حرف میزنم خدا میگفت پـس میخوای با من حرف بزنی ؟ گفتم اگه وقت داشته باشی خدا لبخند زد و گفـت وقت مـن ابدیه . چه سوالی تـو ذهنته که میخوای از من بپرسی ؟ گفتم خدایا اون چیه که بیشتر از همه شما رو در مورد آدم متعجب میـکنه ؟خدا گفت: اینـــکه آدما اول از این که تـــو دوران کودکی هستنخسته میشن و عجله دارن سریعتر بزرگ بشن و وقتـی که بزرگ شدن حســـــرت دوران کودکی رو میخورن اینکه سلامتشون رو صـرف به دست آوردن پول میـکنن و بعـد پولشونو خرج حفظ ســـلامتی میکنن ایـنکه آنطور زندگی میکننکه انــگار هیچ وقت نـــــمیمیرند و وقتی که مردند انگار هیج وقت زنده نبودند . خدا دستای منو تو دست گرفت و مدتی هر دو ساکت موندیم بعد پرسیدم خدایا تو که آدم رو آفریدی می خواستی اونا چه درسایی از زندگـــی یاد بگیرن؟ خدا لبخند زد و گفت : یــاد بگیرن که نمیشه دیگرون رو مجبور به دوست داشتن خود کرد اما میتونن  محبوب دیگرون باشـــن . یاد بگیرن که خوب نیست خودشونو با دیگران مقایسه کنن یلد بگیرن اونی که ثروت بیشتری دارهثروتمند نیست کسی ثروتمنده که نیاز کمتری داره یاد بگیرن که فقط ظرف چند ثانیه میشه یه زخم عمیق تو دل کــــــسی که دوسش دارن ایجاد کنن که سالها وقت لازم باشه تا اون زخم التیام پیدا کنه با بخشیــدن بخشــش یاد بگـــیرن یاد بگیرن که کـــسایی هـــم هستن کــه اونـــا رو عمیـــقا دوس دارن وــلی بلـد نیسـت احسـاسـاتشون رو ابراز کنــن یا نشون بدن یاد بگیرن که میشه دو نفر به یه موضوع فکر کنن اما دیدگاه هایمختلفی داشته باشن یاد بگیرن که همــیشه نباید دیگرون اونا رو ببخشن بلکه بعضی وقتها خودشون هم باید

خودشـــــــــــــــون رو ببخشــــــــــــــن و یــــــــــاد بگــــــــــیرن کــــــــه مـــــــــن اینجــــــــــــــــا هستـــــــم

همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 21:5  توسط آواره ی دل شکسته  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 16:15  توسط آواره ی دل شکسته  |